تبليغاتX
هذیان های مترسکی

هذیان های مترسکی

شعر

کسی برای بدرقه ام...

 

کسی برای بدرقه ام نیامده است.

*

 

هوای تلخ این شبها

 

شیرین هم / سرم

 

حالش خوب نیست!

 

ببخشید آقا!

 

حالتان اگر به هم می خورد

 

خورده است/

 

زندگی ام را / هی که آمده بودم /

 

عاشق باشم

 

مسخ شدم.

 

وتو داشتی برای دوست پسرت

 

"وان من شو"می خریدی.

 

*

 

از روزهایی که توراگم /

 

شده ام درعمق سنگین خوابم /

 

نمی برد /

 

خیالت مرا به فراسوها /

 

فقط ازدور زیبایند

 

*

کسی برای بدرقه ی من /

 

تنها آمده ام    که تنها بمانم

 

درهیاهوی اینهمه /

 

ترا خورشید می دیدم.

 

وتو خاک هم نبودی

 

وتوسایه هم ...

 

*

کسی برای بدرقه ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:29  توسط غلامحسین شرفی  | 

این آخرین شعرم را...

 

من

 

فرشته ی تو بودم که نباشم تا تو نقشه هایت/

 

را خوب نمی دانستی/

 

چقدر برای تو حقیرشده ام!

 

بادبادک هایت را برای خودت /

 

 می خواستی/

 

مرا به بند کشیده باشی

 

تا دستهایم را به خواب برده ای...

 

من

 

شبیه کدام آرزوی تو /

 

راهم را برای خودت به پایان برده /ای

 

ازمن /

 

چیزی نمانده است.

 

چراغ های رابطه شکستنی است....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:36  توسط غلامحسین شرفی  | 

درهوای پرنده ترشدن

 

درآینه سار سایه هایی   که از نگاه تو     شکوفه می دهد

 

بلندترین خدای سبزه ها وبلوغ     جاریست 

                                                                                                 

 پرنده هم که نباشم      شاخه های تو     همینجاست

 

ازبهارکه بگذریم        این روزها           بوی تو

 

درسرگردانی گلدانهای لب پنجره هم به بار می نشیند

 

 چه قدر مانده است

 

 تا ازترانه وآغوش پرم کنی؟

 

تن تو اتفاق تازه ای که نیست

 

وقتی تمام پنجره ها پرنده می شوند

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:25  توسط غلامحسین شرفی  | 

غزلی ازگذشته ی ...

 

قلم گرفت ورقــم زد نوشت دردو زمـــان

دو سرنوشت رها،گم،دوقصه دردو جهان

 

قلم گرفت ورقــــــم زد نوشت دردوجهت

دونقطه ی نرسیـــــده به هم ،دوسرگردان

 

سپس تو راننوشته به دیگــــــــری بخشید

مرا گذاشت میــــان هراس وشک وگمـان

 

کشید خط بلـنـدی به طول حســــــرت من

میان عشق من وتوـــ دوروح دل نگران ــ

 

توراگرفت وتمـــــــام پرنده هـــــــا مردند

توراگـــرفت خـدایت فقط به خــــــاطر آن

 

که جسم من زعطش بود وجسم تو خورشید

تو ازبهـــار مکررمن ازغـروب خــــزان

 

خــــدا نخواست من وتو برای هم بـــاشیم

وگرنه عشــق وعطش بو د ونم نم بـاران

 

*** 

 

دو نقطه ی نرسیده به هم جـــدا مـــــاندند

یکی به سمت خدارفت ودیگــری شیطان

 

ومــــانده برســـــرراه عبور تو عمـــری

دوچشم تابه ابد خـــــون، دودیده ی گریان

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:10  توسط غلامحسین شرفی  | 

انااعطیناک الکوثر...

 

 

بال دربال کبوترانی که بلند بلند دریا می شوند

 

برگستره ی  آرزویی  که لای در مانده است

 

تنها زنی می شوی که مسیح  را می فهمد.

 

آنجا که باغچه در شکوفه کردن تردید می کند

 

توآفتاب ترانه ای که بودن را به بار می نشاند.

 

دستانت رااگرجامه ای کنی   عریانی پنجره هاتمام خواهدشد

 

وهفت آسمان پرندگان  درسرانگشتانت حلول خواهدکرد.

 

ازعشق اگر برآیی دوازده فرشته ازتوخواهد رویید

 

وستاره ها همه  ستاره ی خوشبختی خواهند شد.

 

باد را بگو برگلبرگهات تازیانه  باش!

 

جوانه اگر تویی  پشت توفان خم شدنی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 0:31  توسط غلامحسین شرفی  | 

فرزندان خورشید به روزشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 21:5  توسط غلامحسین شرفی  |