انااعطیناک الکوثر...
بال دربال کبوترانی که بلند بلند دریا می شوند
برگستره ی آرزویی که لای در مانده است
تنها زنی می شوی که مسیح را می فهمد.
آنجا که باغچه در شکوفه کردن تردید می کند
توآفتاب ترانه ای که بودن را به بار می نشاند.
دستانت رااگرجامه ای کنی عریانی پنجره هاتمام خواهدشد
وهفت آسمان پرندگان درسرانگشتانت حلول خواهدکرد.
ازعشق اگر برآیی دوازده فرشته ازتوخواهد رویید
وستاره ها همه ستاره ی خوشبختی خواهند شد.
باد را بگو برگلبرگهات تازیانه باش!
جوانه اگر تویی پشت توفان خم شدنی است.
آینه نبودن...
بی بلندترین قصه ای که نگفته ای
خواب چندمین حرف تنهایی است!؟
ازاینهمه خیال تاکجای روزها می توانم رها شده باشم
وقتی برای آینه نبودنم
سنگ روی سنگ بند نمی شود.
پیش ازآنکه مرا درآرزوهایت جا بگذاری
گنجشک ها را برای مردن بیدارکن!
به انقراض کرمها فکر نکن!
همیشه دندانی برای تنت تیزخواهد شد.
